چهره پنهان استرس جنگ؛ روایت یک خبرنگار میان ویرانهها
✍مریم جمالوندی
جنگ همیشه از دور صدایی خشن دارد، اما وقتی نزدک میشود، وقتی از میان خیابانهایی عبور میکنی که بوی خاک و دود در آن در هم تنیده، شکل دیگری پیدا میکند. استرس جنگ چیزی نیست که بشود فقط در کتابها دربارهاش نوشت؛ گاهی لازم است میان آوار بایستی تا بفهمی اضطراب چطور روی قفسه سینه سنگینی میکند. و من، به عنوان دانش اموخته رشته ی روانشناسی ، که همواره به دیگران یاد دادهام چگونه با بحرانها کنار بیایند، امروز خودم یکی از همان آدمهایی شدهام که باید از میان ویرانهها راه خانهاش را پیدا کند؛ خانهای که دیگر ویرانه ای بیش نیست.
لحظهای که فهمیدم خانه تخریب شده، چیزی درونم شکست؛ نه فقط یک سقف، بلکه تکهای از حس امنیتی که همیشه فکر میکردم طبیعی و همیشگی است. عجیب است که فرو ریختن چند دیوار چطور میتواند خاطرات را، رؤیاها را، و حتی بخشی از هویت آدم را به لرزه بیندازد. ذهنم میان شوک و انکار سرگردان بود؛ همان حالتی که همیشه دربارهاش به مراجعانم توضیح میدادم. اما این بار، این من بودم که نمیتوانستم بفهمم باید گریه کنم، باید فرار کنم، یا باید دوربینم را بالا ببرم و ثبت کنم.
خبرنگار بودن در دل جنگ، شبیه راه رفتن روی طناب باریکیست که یک سمتش وظیفه است و سمت دیگرش ترس. بارها شده که وسط صدای انفجار، دستم میلرزد . انگار بخشی از ذهن از کار میافتد تا بخش دیگر بتواند بقا را مدیریت کند. مغز در چنین لحظاتی، خود را با مکانیسمهایی دفاعی حفظ میکند: کرختی عاطفی، شوخیهای بینمکِ اضطرابی، خیره شدن به یک جزئیات کوچک تا از حجم واقعیت فاصله بگیری. اینها نه نشانه ضعفاند و نه اختلال؛ اینها تلاش روان برای زنده ماندن است.
اما جنگ فقط آن چیزی نیست که جلوی چشم میبینیم. جنگ در درون آدم هم اتفاق میافتد. اضطرابی که نیمهشب بیدارت میکند، تپشهای قلبی که بیهشدار هجوم میآورند، صداهایی که در خیالت ناگهان مثل انفجار میشوند. بدن هنوز فکر میکند خطر در چند قدمیست، حتی اگر آسمان برای لحظهای آرام شده باشد. این تجربه مشترک تمام کسانی است که از جنگ عبور میکنند؛ تفاوتی ندارد روانشناس باشند یا کارگر، خبرنگار باشند یا دانشجو. استرس جنگ با کسی شوخی ندارد.
در روزهایی که میان ویرانهها قدم میزنم، گاهی توقف میکنم و از خودم میپرسم: چگونه باید به دیگران برای ترمیم کمک کنم وقتی خودم هنوز جایی برای نشستن احساساتم پیدا نکردهام؟ اما شاید پاسخ همین باشد: بازسازی روان، فرآیندی جمعی است. کسی به تنهایی از جنگ عبور نمیکند. ما زخمهایمان را با گفتن، با شنیده شدن، با نوشتن و حتی با همین لحظههای کوتاهِ توقف، کمی آرام میکنیم.
امروز بیشتر از هر زمان دیگری باور دارم که روایت کردن، بخشی از درمان است. نوشتن این سطرها برای من فقط کار یک خبرنگار نیست؛ تلاشی است برای نفس کشیدن دوباره، برای معنا دادن به آشفتگی جهان، برای اینکه به خوانندهام بگویم اگر شما هم چنین حسهایی را تجربه میکنید، طبیعی است؛ بدن و روان شما فقط تلاش میکنند شما را زنده نگه دارند.
جنگ شاید خانهها را ویران کند، اما تا زمانی که توان روایت داریم، چیزی در درون ما پابرجا میماند. شاید همین روایتها روزی به بازسازی ما کمک کنند؛ نه بازسازی ساختمانها، بلکه بازسازی روحهایی که زیر آوار ماندهاند.
بدون نظر! اولین نفر باشید