در راهروهای دبیرستانِ شهر «ایوان»، وقتی گچ در دستِ معلم ریاضی میلرزید و فرمولها روی تخته سیاه گره میخوردند، همه چشمها به یک صندلی در انتهای کلاس دوخته میشد. معلم با لبخندی از سرِ اطمینان میگفت: «افشار، بیا پسرم... تو معلم یارِ امروز باش.»
افشار، با همان حجب و حیایِ نجیبانهاش، برمیخاست.