به یاد دانش آموزانی که زنگ آخرشان در آسمان نواخته شد.
✍️راضیه صمیم نیا
مگر میشود به یاد این حادثه بیفتی و بند بندِ وجودت از داغش نلرزد؟ به ویژه اگر مادر باشی و بدانی که چطور آن قلبهای کوچک، تنها به شوقِ یادگیریِ الفبای زندگی به مدرسه رفته بودند.
نهم اسفند ۱۴۰۴، برای میناب روزِ عادیِ دیگری بود؛ روزی که خورشید بر سقفِ «مدرسه شجره طیبه» تابید، غافل از آنکه قرار است شاهدِ یکی از تلخترین جنایاتِ تاریخ باشد.
در کلاسهای مدرسه، خبری از پیچیدگیهای دنیای جنگ نبود، دانشآموزان ، سرشار از شوقِ آموختن، با کیفهای رنگی و رویاهایی کودکانه وارد شده بودند؛ جز پاکی و بازی های کودکانه ، درکی از دنیای جنگ نداشتند.
بچه ها در آن لحظههای آخر از زندگی ، محوِ دنیای کودکانه خود بودند؛ همان دنیایی که با زنگِ نقاشی، با مشقهای خطخطی، و با خندههای بیدغدغه در زنگِ تفریح معنا میشد.
آنها هنوز نمیدانستند «جنگ» چیه و دشمن کیه؛ تنها دغدغهشان این بود که زنگ تفریح را با همبازیهایشان بگذرانند و خاطراتِ مشقها و نقاشی و ریاضی را در دفترهایشان ثبت کنند.
اما دشمنِ جنایتکار آمریکایی-صهیونیستی، با حمله هوایی تمامی مرزهای انسانیت را درنوردید، حریمِ مقدسِ مدرسه را نشانه رفت.
در پی اصابت پیاپی موشک های آمریکایی، سقفِ مدرسه، بر سرِ آن معصومان فرو ریخت؛ همان سقفی که قرار بود پناهگاهِ امنیت و دانش باشد، به ناگاه به آوارِ ماتم تبدیل شد.![]()
داغِ مدرسه شجره طیبه، فراتر از هر سوگی است که این سرزمین یا حتی جهان تا به امروز به خود دیده است؛ چرا که این بار، آتشِ کینهی آمریکا و اسرائیلِ جنایتکار، نه به سنگرِ نظامیان، که به حریمِ مطلقِ معصومیت هجوم آورد.
در میانِ آوارهای میناب، آنچه دفن شد، نه فقط ۱۶۸ فرشته آسمانی، که دنیایی از رویاهای نزیسته بود.
این زخم، بزرگتر از آن است که التیام یابد. امروز، در پسِ آن آوارها، صدای خندههایی که به سکوت تبدیل شده و آرزوهای بچگانه ای که دفن شد. فراتر از مرزهای جغرافیایی، باید وجدانِ خفتهی جهانیان را بیدار کند.
آری، در نهم اسفند ۱۴۰۴، کودکان معصوم میناب به دستِ دژخیمانی پرپر شد که حتی از قد کشیدنِ این نهالهای کوچکِ ، هراس داشتند. دانشآموزانی که هیچ سلاحی جز دفتر و قلم نداشتند.
مادران و پدرانی که در خانه چشمانتظارِ بازگشتِ فرزندانشان طبقِ روالِ هر روز بودند، با خبری هولناک روبرو شدند.

امروز، از آن کلاسها دیگر صدای خندهای بر نمیآید؛ تنها کفشهای کوچکی مانده که به انتظارِ بازگشتِ صاحبانشان و کتاب ها و کوله پشتی خونی در غباری از سوگ در میانِ این آوار، به چشم میخورند که هنوز منتظرِ بازگشتِ دستهای کوچکِ صاحبانشان هستند؛ دستهایی که دیگر در این جهان نیستند.
این جنایت، سندی ابدی بر ددمنشیِ دشمن آمریکایی -صهیونیستی است که حتی نیمکتهای مدرسه را هم برنمیتابد.
اما دردناکتر از همه، روایتِ مادرانی است که چشمانتظارِ بازگشتِ فرزندانشان به خانه هستند؛ دیداری که هرگز محقق نشد. مادری که داغِ دو فرزندِ دوقلویش را دیده است، مادری که از فرزندش، تنها کیف و کفشی خونآلود برایش مانده است.

و مادرانی که هنوز این فقدان را باور نکردهاند. و هر روز، همان ساعتِ همیشگی، در کنارِ آوارهای مدرسه میناب «شجره طیبه» حاضر میشوند؛ ساعتها خیره به تلی از خاک که روزگاری کلاسِ درسِ فرزندانشان بود، به این امید که شاید معجزهای رخ دهد و زنگِ آخر به صدا درآید و فرزندشان از میانِ آوارها به خانه برگردند.
مدرسه شجره طیبه، نه یک نام، که مزارِ نمادینِ مظلومیتی است که جهانِ مدعیِ حقوق بشر، در برابرش سکوت کرد؛ اما تاریخ، هرگز این سکوت و این خونهای به ناحق ریخته را فراموش نخواهد کرد.
بدون نظر! اولین نفر باشید